
رود سند که از هزاره های دور روان است به هزار آوا سکون و سکوت دره های عمیق میان صخره های رشته کوههای پامیر که سر بر آسمان آبی نهاده و آرام گرفته اند را درهم شکسته و فریاد برداشته است که:
قطره کوچکی بودم گرفتار در چنگ ظلمت و تاریکی. چگونگی و چرایی پیدایشم هرگز بروز نشد و آفریننده ام ندانست کز چه سبب ساخت مرا و چرا به دور از اصل خویش؟

همین که چشم گشودم خود را با محیط بیگانه یافتم، همسایگانم دچار رکود بودند و همنوعانم گرفتار جمود و متوقف و سوره های سر شکستگی و یاس سر می دادند.
تلاشهای خستگی ناپذیرم برای یافتن کورسویی که همسایگانم را هدیتی ناچیز باشد بی نتیجه ماند و تنها توانستم پس از سرسختی های فراوان در برابر سنگ و سکون و سرما و سختی که برآن بودند مرا از حرکت وا دارند برای خود راهی بیابم تا بازجویم روزگار وصل خویش.
ناله ای می شنیدم کز قفسی می آمد، یارب از ابر هدایت برسان بارانی که همه آلودگی است این ایام، با خود گفتم: اگر چه در نشیب اما باید بروم، در فرودست انگار کفتری عطشان است.
براه افتادم، فراز و فرودها را پشت سر گذاشته و راز پیام گلزارها و چمن زارها را به گوش گهزارها و لجن زارها می خواندم و می دیدم سرها در گریبان است.

می رفتم و جمعیتی را می دیدم که با جمعیت خاطر نشسته اند تا دستی از غیب برون آید و کاری بکند و خود هیچ حرکتی را مومن نیستند، می پرسیدم به چه کارید؟ می گفتند ما مستضعفان روی زمینیم، فریاد می زدم آیا زمین خدا گسترده نیست که به مهاجرت بپردازید؟ و... می گذشتم.
در راه به موجودی برخوردم که حرکت می کرد، بر روی دوپا، خرسند شدم، چند صباحی با او عشق باختم، دریافتم این موجود ظرفیتش نامحدود و بیکران است. توان انجام هر ناشدنی را دارد، دچار شگفتی شدم از خلقت این موجود، و از عادت ها و رفتار و کردارهای عجیب و ادا و اطوارهای غریب و حیرت انگیزش. "هر ساعت از نو قبله ای با بت پرستی می رود" و در هر نفسی که می کشد به رنگی دیگر در می آید روزانه در چند نوبت مقداری خرت و پرت را با خفت و ذلت و زحمت فراوان بدست آورده و بر آتش می گذارد تا رنگ و بو و خاصیت و شکل و مزه اش تغییر کند آنگاه به زحمتی دیگر آن را در محفظه ای که در بدنش تعبیه شده می ریزد، مدتی صبر می کند تا دوباره رنگ و بو و خاصیت و شکل و مزه اش تغییر کند و محصول جدیدی بدست آید که آن را نیز در زمین پنهان می کند، برای روز مبادا، ایمان به روز مبادا وادارش می کند مدام برای خود رنج و مشقت بیافریند و این روز هرگز فرا نمی رسد.
جنون نوع کشی و خون ریزی تحریکش می کند دست به گروه بندی های پلید بزند، گروهی معتقد به تعدد خدایانند و گروهی مدعی یکتاپرستی، گروهی به تثلیث پایبندند و گروهی تندیس می پرستند و همه در یک وضع مشترک، گویی رقابتی دارند در فرو رفتن در لجن و غلتیدن در گٌه، بنام نژاد و رنگ و مکتب و مذهب و فرهنگ و تمدن بهانه می تراشد لشگر می آراید و سپاه می سازد و به همنوع می تازد و خون به راه می اندازد و پس از این نابخردی ها حالتی به او دست می دهد توصیف ناپذیر.

با دو قلب تپنده در ختنه گاهش تصمیم می گیرد هر نه ماه یکبار تولید مثل کند و همه این ادا و اطوارها را با ادا و اطوارهای خاصی به نورسیدگان تعلیم می دهد چه هدفی او را به این اعمال وا می دارد، نمی دانم.
هر از چند گاهی در میان این گروهها، "طوفان کودکان ناهمگون می زاید "که اینان انسان خوانده می شوند و بر این باورند که "عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی"، دست به کار می شوند و پس از مدتی تلاش و پس از مرگشان تمام زحماتشان به باد می رود، هیچ امیدی به بهبود نیست، این موجود دو پا چنان به آلایش خو گرفته که هرگز پالایش نمی پذیرد و با تیرگی الفتی دارد که همواره از روشنایی می گریزد و پیوسته با نور می ستیزد.
. از آنجایی که مرا با اینان الفتی و قرابتی نیست، خواب و آرام را برخود حرام کرده میروم تا در بستر آرام اقیانوس آرام گیرم، چرا که ندایی در درونم همواره طنین انداز است :بسان گذشته که در نشیب دره سر به سنگ می زدی رونده باش امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش.


