


بدون شرح....................
| هیئت انتخاب ششمین جشنواره سراسری و نخستین جشنواره بین المللی فیلم 100 ، اسامی فیلم های راه یافته به بخش داخلی این جشنواره را اعلام کرد. | ||||||
به گزارش خبرگزاری ایسکانیوز به نقل از ستاد خبری این جشنواره ، در بخش اجتماعی فیلم های پلکان(فراز توکلی شیراجی)، من تو ما(حامد گازری اصل)، اسپلیت(جواد سهیلی نیک)، نقاشی(مجید آقائی)، نقش عشق(شیرین بینا)، آن دم(اسماعیل میرزائی)، بیداری(جواد عبدی)، واسطه(محمد بکرانی)، گل یا پوچ(محمد بکرانی)، روز به خیر آقای شرک(نوید حسینی)، فاجعه 61200 (شهرزاد راستانی)، شکار(مبارز جوانمرد)، مداد سیاه(سید علی آقا زاده)، رهگذر(امید رضا خیرخواه)، من هم بزرگم(گیتی محمود)، گریه(محسن آزادی)، تلخ و شیرین(فاطمه الله قلی زاده)، مردان اسطوره ای(رضا فقیهی)، نان و ایمان(خسرو یوسفی)، عروس (خسرو یوسفی)...... ششمین جشنواره سراسری و نخستین جشنواره بین المللی فیلم 100 به همت حوزه هنری استان تهران و با مشارکت بانک مرکزی و سازمان جوانان هلال احمر جمهوری اسلامی ایران اول و دوم اسفندماه در تهران برگزار میشود./ | ||||||







...من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم
دو كبوتر در اوج
بال در بال گذر مي كردند
دو صنوبر در باغ
سرفراگوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند
مرغ دريايي با جفت خوداز ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ....
چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق
در سراپرده دل
غنچه اي مي پرورد
ـ هديه اي مي آورد ـ
برگ هايش كم كم باز شدند
برگ ها باز شدند
يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش
با شكوفايي خورشيد
گل افشاني لبخند تو
آراستمش
تاروپودش را از خوبي و مهر
خوشتر از تافته ياس و سحر بافته ام
دوستت دارم را
من دلاويزترين شعر جهان يافته ام
اين گل سرخ من است
دامني پر گل ازين گل كه دهي هديه به خلق
كه بري خانه دشمن
كه فشاني بردوست
راز خوشبختي هركس به پراكندن اوست
در دل مردم عالم به خدا
نورخواهد پاشيد
روح خواهد پاشيد
تو هم اي خوب من اين نكته به تكرار بگو
بگو
اين دلاويزترين شعر جهان را همه وقت
نه به يك بار و به ده بار كه صد بار بگو
« دوستم داري » را از من بسيار بپرس!
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !
.... فریدون مشیری .....
| به همت دوچرخه سوار ایرانی برپایی نمایشگاه قرآن و کرامت انسانی در 20 کشور دنیا عضو داوطلب جمعیت هلال احمر جمهوری اسلامی ایران با شعار قرآن و کرامت انسانی و برپایی نمایشگاهی با این موضوع، 16 مهر با دوچرخه به 20 کشور دنیا سفر میکند. |
آقای خسرو یوسفی دوچرخه سوار ایرانی در گفتگو با مرکز خبر حوزه، با ارائه گزارشی از اهداف سفر خود به کشورهای آفریقایی و اروپایی گفت: با سفرهایی که از 4 سال قبل به کشورهای خارجی با شعار«جهانی شایسته کودکان بسازیم» داشته ام به این نتیجه رسیدم که عدهای از مردم با تبلیغات مسموم رسانه های غربی نسبت به قرآن و اسلام دیدگاه منفی دارند لذا به این فکر افتادم تا سفر بعدی خود را با تهیه آیات قرآن و مفاهیم آن و برپایی نمایشگاه در این کشورها چهره واقعی قرآن را به آنها بشناسانم.
وی افزود: انسان در قرآن کریم بدون توجه به رنگ، پوست و نژاد و به صرف انسان بودن از کرامات بسیار بالایی برخوردار است و این را بسیاری از ملت ها نمیدانند.
یوسفی یادآور شد: در این سفر 40 آیه از آیات قرآن که کرامت انسان را بیان فرموده با ترجمه و با خط زیبا آماده کرده که آن را درکشورهای مختلف و شهرهای بزرگ به نمایش خواهم گذاشت.
این عضو داوطلب جمعیت هلال احمر، با درخواست از مراکز حوزوی و فرهنگی گفت: از آنجا که با تفسیر آیات قرآن آشنایی زیادی ندارم از اساتید حوزه و دانشگاه و همچنین مراکز فرهنگی مرتبط با علوم قرآنی میخواهم برای نشان دادن حقایق قرآن به مردم و هرچه بهتر برگزار کردن این نمایشگاه در کشورهای غیر مسلمان من را یاری کنند.
وی افزود: با اینکه سفر من به کشورهای شمال آفریقا و اروپایی خواهد بود از کسانی که آشنایی کامل با مفاهیم قرآن دارند درخواست میکنم سفر من را دنبال کنند و مصاحبه هایی که در طول این سفر انجام خواهم داد و نیز نقطه نظرات خود را درباره مصاحبه از طریق ایمیل به آدرس azarbayy@yahoo.com برای پر بار شدن این سفر ارائه نمایند.
یوسفی اظهار داشت: علاوه بر برپایی نمایشگاه، سخنرانی در دانشگاههای مختلف آفریقا و انجام مصاحبههای مطبوعاتی و رادیو تلویزیونی از دیگر برنامه های این سفر خواهد بود.
ویگفت: با تجربهای که از سفرهای قبلی به کشورهای خارجی داشته ام و با توجه به تبلیغات سوئی که علیه قرآن شده، مردم دنیا به اجرای چنین برنامههایی کنجکاو هستند تا قرآن را بشناسند و با مطالعه، درباره مفاهیم اسلامی قضاوت کنند، لذا تصور میکنم از این نمایشگاه استقبال خوبی خواهند داشت.

رود سند که از هزاره های دور روان است به هزار آوا سکون و سکوت دره های عمیق میان صخره های رشته کوههای پامیر که سر بر آسمان آبی نهاده و آرام گرفته اند را درهم شکسته و فریاد برداشته است که:
قطره کوچکی بودم گرفتار در چنگ ظلمت و تاریکی. چگونگی و چرایی پیدایشم هرگز بروز نشد و آفریننده ام ندانست کز چه سبب ساخت مرا و چرا به دور از اصل خویش؟

همین که چشم گشودم خود را با محیط بیگانه یافتم، همسایگانم دچار رکود بودند و همنوعانم گرفتار جمود و متوقف و سوره های سر شکستگی و یاس سر می دادند.
تلاشهای خستگی ناپذیرم برای یافتن کورسویی که همسایگانم را هدیتی ناچیز باشد بی نتیجه ماند و تنها توانستم پس از سرسختی های فراوان در برابر سنگ و سکون و سرما و سختی که برآن بودند مرا از حرکت وا دارند برای خود راهی بیابم تا بازجویم روزگار وصل خویش.
ناله ای می شنیدم کز قفسی می آمد، یارب از ابر هدایت برسان بارانی که همه آلودگی است این ایام، با خود گفتم: اگر چه در نشیب اما باید بروم، در فرودست انگار کفتری عطشان است.
براه افتادم، فراز و فرودها را پشت سر گذاشته و راز پیام گلزارها و چمن زارها را به گوش گهزارها و لجن زارها می خواندم و می دیدم سرها در گریبان است.

می رفتم و جمعیتی را می دیدم که با جمعیت خاطر نشسته اند تا دستی از غیب برون آید و کاری بکند و خود هیچ حرکتی را مومن نیستند، می پرسیدم به چه کارید؟ می گفتند ما مستضعفان روی زمینیم، فریاد می زدم آیا زمین خدا گسترده نیست که به مهاجرت بپردازید؟ و... می گذشتم.
در راه به موجودی برخوردم که حرکت می کرد، بر روی دوپا، خرسند شدم، چند صباحی با او عشق باختم، دریافتم این موجود ظرفیتش نامحدود و بیکران است. توان انجام هر ناشدنی را دارد، دچار شگفتی شدم از خلقت این موجود، و از عادت ها و رفتار و کردارهای عجیب و ادا و اطوارهای غریب و حیرت انگیزش. "هر ساعت از نو قبله ای با بت پرستی می رود" و در هر نفسی که می کشد به رنگی دیگر در می آید روزانه در چند نوبت مقداری خرت و پرت را با خفت و ذلت و زحمت فراوان بدست آورده و بر آتش می گذارد تا رنگ و بو و خاصیت و شکل و مزه اش تغییر کند آنگاه به زحمتی دیگر آن را در محفظه ای که در بدنش تعبیه شده می ریزد، مدتی صبر می کند تا دوباره رنگ و بو و خاصیت و شکل و مزه اش تغییر کند و محصول جدیدی بدست آید که آن را نیز در زمین پنهان می کند، برای روز مبادا، ایمان به روز مبادا وادارش می کند مدام برای خود رنج و مشقت بیافریند و این روز هرگز فرا نمی رسد.
جنون نوع کشی و خون ریزی تحریکش می کند دست به گروه بندی های پلید بزند، گروهی معتقد به تعدد خدایانند و گروهی مدعی یکتاپرستی، گروهی به تثلیث پایبندند و گروهی تندیس می پرستند و همه در یک وضع مشترک، گویی رقابتی دارند در فرو رفتن در لجن و غلتیدن در گٌه، بنام نژاد و رنگ و مکتب و مذهب و فرهنگ و تمدن بهانه می تراشد لشگر می آراید و سپاه می سازد و به همنوع می تازد و خون به راه می اندازد و پس از این نابخردی ها حالتی به او دست می دهد توصیف ناپذیر.

با دو قلب تپنده در ختنه گاهش تصمیم می گیرد هر نه ماه یکبار تولید مثل کند و همه این ادا و اطوارها را با ادا و اطوارهای خاصی به نورسیدگان تعلیم می دهد چه هدفی او را به این اعمال وا می دارد، نمی دانم.
هر از چند گاهی در میان این گروهها، "طوفان کودکان ناهمگون می زاید "که اینان انسان خوانده می شوند و بر این باورند که "عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی"، دست به کار می شوند و پس از مدتی تلاش و پس از مرگشان تمام زحماتشان به باد می رود، هیچ امیدی به بهبود نیست، این موجود دو پا چنان به آلایش خو گرفته که هرگز پالایش نمی پذیرد و با تیرگی الفتی دارد که همواره از روشنایی می گریزد و پیوسته با نور می ستیزد.
. از آنجایی که مرا با اینان الفتی و قرابتی نیست، خواب و آرام را برخود حرام کرده میروم تا در بستر آرام اقیانوس آرام گیرم، چرا که ندایی در درونم همواره طنین انداز است :بسان گذشته که در نشیب دره سر به سنگ می زدی رونده باش امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش.

|
در انجمن كوهنوردان مساعد ـ كه من از تك تك اعضاي آن كه انسان هايي بزرگ هستند متشكرم ـ جرقه هاي اين كار زده شد. دوستي به نام آقاي «هيرمن پور» داريم كه پيشنهاد دادند ما يك پياده روي از تهران تا مشهد داشته باشيم. مرد بسيار بزرگي است. من آرزو مي كنم براي همه، كه با يك روح اينچنيني در زندگي شان تصادف كنند. اين جريان را با دوستان جوان انجمن مطالعه كرديم و آخرش رسيد به اينجا كه گفتيم دوچرخه سواري كنيم از اين نقطه تا آن نقطه، خلاصه اين كار عملي نشد تا اينكه در ايام عيد من تنهايي تا شيراز و فيروز آباد رفتم و برگشتم كه خيلي خوب بود. مردم بسيار محبت داشتند هلال احمر خيلي زحمت كشيد.
وضعيت كودكان كار منطقه خودتان چگونه است و آيا آنها هم در اين تصميم شما مؤثر بوده اند، از اين نظر كه مثلاً بگوييد همسايه ها و بچه محل هاي من اينطور هستند پس من بايد اين كار را برايشان بكنم؟
من از زماني كه خط فكري براي خودم پيدا كردم سعي نكردم خيلي محدود فكر كنم كه مثلاً اينجا كوچه من، خانه من و اين دختر من، پسر من است. من فكر مي كنم كه مثلاً يك كشور ديگر هم جز منطقه ماست.
محله جزيي از واقعيتي است كه شما هر روز آن را مي بينيد. اين واقعيت ها در قوام دادن جهان بيني و فلسفه انسان نقش مهمي دارد. مي خواهم درباره نقش اين واقعيت هاي مستمر در جهان بيني شما بدانم؟
مطمئناً دخيل است شكي در اين نيست. دكتر شريعتي مي گويد كه نه فقر، كه آگاهي بر فقر باعث حركت مي شود.
ببينيد ما يك زندگي داريم و يك آرمان. شما بايد اول به آن شرايطي كه در آن زندگي مي كنيد آگاهي پيدا كنيد كه من كجا زندگي مي كنم، و در اطرافم چه مي گذرد، و ... بعد آن را با آرمان هايي كه داريد مقايسه كنيد و درجهت رسيدن از نقطه اول به نقطه دوم كه آرمان ها باشد، تلاش كنيد. آگاهي بر اين شكاف بين زندگي فعلي و آرمان ها حركت زاست.
منطقه ما منطقه اي فقيرنشين و جزء مناطق محروم محسوب مي شود. ولي به هر حال يك آرامش نسبي هم در خانواده ما حاكم بوده و هست ولي اين جريان باعث شد يك فكري بال و پربگيرد و آخرش به اينجا برسد كه من با عده اي مراوده داشته باشم تا به اين تفكرات، جامه عمل بپوشانيم.
سهم كودكان محله و خود محله از اين فعاليت هاي شما چه قدر است؟
مهم ترين مسئله در ساختن جهاني شايسته كودكان، حفظ خانواده است، حالا در مورد اين جريان تنها چيزي كه به كساني كه در محل ما و به خصوص كودكان مي توانم بگويم اين است كه سعي كنند در اين رقابت شركت نكنند و از اين رقابت خودشان را بيرون بكشند.
يعني به نظر شما اين موارد در منطقه وجود دارد...
من دارم مي بينم. البته چيزهاي ديگري هم هست. خودم در آموزش و پرورش بوده ام. نگاه ها عوض شده است و اين، به نفع كودكان نيست حتي پدر و مادرهاي خوب هم به نوعي با بچه ها ارتباط خوبي ندارند. تمام جد و جهد آنها مال اندوزي است تا تربيت بچه ها. دانش زندگي را به كودكانشان ياد نمي دهند.
اين همسايه ها، هم محلي ها بعد از بازگشت از شما دست كم در حوزه فعاليت تان چه انتظاراتي مي توانند داشته باشند؟
هر حركتي را كه در جهت آسايش و آرامش همه انسان ها و به خصوص اطرافيان خودم بتوانم انجام دهم دريغ نمي كنم و تا به حال هم انجام داده ام.
چقدر در محله تان رفت و آمد داريد؟
هنگامي كه كار داشته باشم صبح مي روم و آخر شب برمي گردم در خانه هم كه بيكار باشم سرم را با كاغذ و قلم و كتاب و نقاشي گرم مي كنم.
چقدر با همسايه هايتان آشنا هستيد؟
در حد اسم شايد يكي دو نفر را بيشتر نشناسم. خيلي نه، متأسفم.
شما چه نسبتي با كودكان كار داريد كه به اين حوزه كشيده شديد؟
از زماني كه يادم هست در خانه كارگاه قالي بافي داشتيم و توي آن خانه كار مي كرديم كانون گرمي داشتيم البته ... از كودكي درگير همه كاري بودم. از زماني كه يادم مي آيد فعاليت مي كردم اصلاً هم ناراحت نيستم. با وجود اين سالم زندگي كرده ام.
اين كار در ايام كودكي براي شما جنبه اجبار داشته يا انتخاب؟
نه، همه در خانه كار مي كرديم و اين طور نبود كه اگر كار نمي كردم، اذيتم مي كردند احساس مي كردم كه درس را در مدت كمي مي فهمم و نيازي ندارم كه تمام روزم را صرف آن كنم پس يك قسمتش را صرف كار مي كنم.
محيط كارتان در محل زندگي تان بود؟
جاهاي ديگر هم بوده است.
آماري از كودكان كار منطقه تان داريد؟
نه
|
بله. دوست دارم بدانم كه آنجا چه كساني چه كارهايي انجام مي دهند و اين كارها چقدر با روحيه شان سازگاري دارد دوست دارم اينها را بدانم و اگر امكانش باشد كمكشان كنم.
اگر در خانه باشيد و يكي از همسايه ها با شما دعوا كند و حق هم با شما باشد چه مي كنيد؟
حضرت پيغمبر مي فرمايد با هيچ كس مجادله نكنيد حتي اگر حق با شما باشد.
آخرين كودك كاري كه در محله تان ديديد كي بود؟
همين ديروز كه از كوه بر مي گشتيم سرخيابان خليج فارس كه رسيديم، سر تهرانسر و آن طرف ها پسري حداكثر ده ساله دست پدرش را گرفته بود و تكدي گري مي كرد.
فقط ناراحت شديد؟
كاري نمي توانستم بكنم.
بچه محل هايتان را دوست داريد؟
من مسلماً همه را دوست دارم. با آقاي هيرمن پور چند وقت پيش صحبت مي كرديم مي گفت كه همه مي گويند دختر من پسر من نوه من... ولي من چنين مالكيتي را نسبت به كسي ندارم من همه انسان ها را دوست دارم اين مرد حكم استاد مرا دارد يا آقاي مساعد، همه اين استادانم به نوعي تأكيد مي كند كه آدم به طرف مالكيت چيزي حركت نكند.
چه پيغامي به كودكان كار منطقه تان داريد؟
اهل پيغام و پند ونصيحت نيستم.
خوب به جاي توصيه و پند و نصيحت مي گوييم پيشنهاد؟
من روش خودم را بازگو مي كنم. زماني كه كار مي كردم طوري برخورد مي كردم كه ارزش خودم را حفظ كنم تا طرف فقط كارفرماي من باشد نه ارباب من. يعني به طرف بفهمانم كه حق ندارد اگر براي كار پيشش هستم خارج از چارچوب كار و حرفه، با شخصيت من بازي كند. از نظر مالي از اين عقيده ضرر كرده ام ولي از نظر معنوي نه. سعدي مي گويد: «چه دست ها كه ز دست تو برخداوند است» يعني اين قدر مصيبت به بار آورده اي كه مردم از تو پيش خدا شكايت مي كنند ولي من فكر مي كنم كه الان از دست من دست هايي بر خداوند نيست. دست كم اين را دارم.
خاطره اي از محله داريد؟
وقتي كه كار خط و نقاشي انجام مي دادم مغازه اي داشتم در خيابان خليج فارس جلوي آن مغازه پاتوق خلافكاران بود. انواع مواد را مي فروختند. اين مسئله روح مرا خيلي آزار مي داد كه اي كاش مي توانستم با آنها مقابله كنم ولي نمي توانستم. به خاطر اين مسئله مشتري هايم معذب بودند و به همين خاطر آنجا را جمع كردم.
يعني اولين جايي كه دلتان برايش تنگ مي شود اينجاست؟
مسلماً در طول مسير دلم براي مادرم تنگ مي شود او يكي از بزرگ ترين شخصيت هاي زندگي من است. زماني كه از سفر شيراز برگشتم دست مادرم را بوسيدم حتي حاضر بودم به پايش بيفتم و آن را ببوسم، آنقدر كه دوستش دارم. دلم براي تك تك اعضاي انجمن كوهنوردي هم تنگ مي شود. من به خودم مي بالم كه چنين دوستاني دارم ولي به هر حال چون اين سفر براي كودكان است دوست دارم آغاز و پايان آن اينجا باشد. خانواده ام هم براي استقبال به اينجا خواهند آمد.
از همسايه هايتان چه طور، اصلاً آنها اين موضوع را مي دانند؟
نمي دانم بيايند يا نه. ولي قضيه را مي دانند
و حرف آخر...
|
جهاني بسازيم شايسته كودكان. جهاني كه شايسته كودكان است شايسته همگان است چرا كه هيچ بدي در دنياي آنها وجود ندارد. اين ما هستيم كه به آنها بدي را ياد مي دهيم.اين جمله را نه من نوشته ام و نه «خسرو يوسفي» گفته است، يك جورهايي از نلسون ماندلاست. خسرو يوسفي به ديدار ماندلا هم خواهد رفت. او قصد دارد با دوچرخه اش دور دنيا را بگردد. در اين سفر، او با خيلي ها ديدار و براي خيلي ها پيام خواهد داشت.اين كار را هم با هزينه شخصي خودش انجام مي دهد (روزنامه ها نوشته بودند كه هزينه اين سفر را انجمن حمايت از كودكان كار تقبل كرده است)
يوسفي، بچه شماره دو و خليج فارس (محله ما) است. او را در محل انجمن ملاقات كرديم، درست روز قبل از عزيمتش، عزيمتي كه سه سال به طول خواهد انجاميد. اولش قصد مصاحبه نداشت. مي ترسيد كه قضيه لوث شود و به جاي اينكه كودكان كار در مركز توجه قرار بگيرند، خود او به عنوان خبر مخابره شود. در طول مصاحبه هم، به سختي مي توانستيم او را به چارچوب محله بياوريم. او جهاني فكر مي كند. چون او يك سرباز جهاني است.
عكس از حامد فرج اله
یک دختر دانشجو ی زمین شناسی که برای تحقیق به نپال رفته، پس از مواجهه با عظمت کوههای هیمالیا دچار تغییرات روحی شده به مطالعه مردم می پردازد، در حین کنکاش به مردی بر میخورد که ...
نویسنده و کارگردان: خسرو یوسفی
بازیگران: , soram , delton dotun akinola, sindri runudde, khosrow yousefi
فیلمبرداران: maarten van der glas, khosrow yousefi
تدوین : خاطره خانلری
صدا گذاری و میکس: علیرضا فرخزادیان






در نپال دو فیلم مستند ساختم به نامهای، مانوشاکتی و جشنواره مقدس رنگها.
مانوشاکتی یک دختر 44 ساله اروپایی است که از 20 سالگی با بیماری ایدز دست و پنجه نرم می کند، یک بار سقط جنین کرده و هرگز نمی تواند بزاید و 24 سال است که زندگی را تمام شده می بیند، سالهاست برای ارضای بخشی از نیازهای عشقی عاطفی خود ...
در حالی که تلاش می کنم تدوینگر پیدا کرده و فیلم ها را آماده نمایش کنم بخش کودکی ام را با گروه موسقی ای که تشکیل داده ام پی می گیرم.


در شرایطی که ایرانیان در سراسر دنیا برای سور چهارشنبه پایان سال تدارک آتش می بینند، یاد اقبال لاهوری که انسان را سربلند و محکم و استوار می پسندید، در دامنه کوههای سر به فلک کشیده هیمالیا رهایم نمی کند.
مطلبی دارد در مورد آتش که ترجمه فارسی اش تقریبا نزدیک به این مضمون است.
تا به کی دریوزگی در طور سینا چون کلیم آتشی دیگر درون سینه ها باید که نیست
آتشی که به جان من افتاده و خورشید شعله ای از آن است که در آسمان گرفته و برای فرونشاندنش سالهاست در جستجوی آبم، همین بود که ناامید از دریای سیاه به اقیانوس اطلس در آفریقا پناه بردم و رانده شده از آناهیتا، به گانگا، خدای آب در مذهب هندو متوسل شدم و هر دو را ناتوان یافتم چه در کنار هر دو آتش فقر که زائیده جهل است زبانه می کشد و آینده و گذشته را به خاکستر تبدیل می کند. دیگر فریب هم به سرابم نمی برد و گذشته را هم نمی دانم از کی و چرا آغاز شد؟
و در زمان حال، در هر نفسی که می کشیم بچه ای بی آنکه بداند پدرش کیست از مادری که برای گلگونه و عطر و زر و زیور می زید به دنیا می آید و یونیسف با کمال افتخار اعلام می کند که سالانه یازده میلیون کودک قبل از رسیدن به پنج سالگی (به دلیل ناتوانی در مقابله و مبارزه با مرض و غرض های مختلف) می میرند، اگر آمار درست باشد که نیست در هر ثانیه یکی

برخی از دوستان در قسمت نظر خواهی وبلاگ و برخی دیگر از طریق ایمیل پیگیر برنامه بوده و پرسیده اند چرا خبری نیست و وبلاگ به روز نمی شود؟ که با سپاس از لطف همه عزیزان عرض می شود.
در طول مدتی که از آغاز حرکت می گذرد، بارها از کسانی که انتظار همکاری می رفت و حتی گاهی بنا بود بنا به دستور از بالا در مقطعی گرهی باز کنند، شنیدیم: می خواین برین حال کنین، از موقعیت جمهوری اسلامی هم استفاده کنین و ...
آخرین بار این عبارت نغز (همراه با بی حرمتی) در کنسولگری ایران در استانبول مطرح شد که بسیار آزار دهنده می نمود و ... همین بود که تغییر جهت داده و از هم جدا شدیم، مجتبی ها به ایران بازگشتند و من تصمیم به حرکت به طرف کشورهای شرق دور گرفتم، بدون نامه نگاری های بی ثمر و بی آنکه بخواهم از موقعیتی استفاده کنم.
فعلا در هند علائق شخصی ام را دنبال می کنم، درگیر آموختنم، صبح که در معبدی از خواب برمی خیزم برای 24 ساعت آینده هیچ برنامه ای ندارم، تا سر از معبد دیگری در آورم.
عیشم مـدام است از لعل دلخواه کــارم بـه کــام است الحــمدالله
و از آنجایی که برنامه از حالت عمومی در آمده و جنبه شخصی پیدا کرده، دلیلی نمی بینم با به روز کردن وبلاگ وقت دیگران را که می خواهند با مراجعه به جایی سودی ببرند، بگیرم و البته حرفی هم برای گفتن ندارم.
زبان بریده به کنجی نشسته صم و بکم به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم
به تعبیر دوست عزیزم مجید احمدی در دهلی
تنگ چون بر من شد آن منزلگهم
لاجرم بگذشتم از دنیای خود
باز بستم کوله بار یک سفر
رفتم و بگذشتم از مأوای خود
باز اینک این من و بار سفر
کوله باری خالی از ره توشه ها
لیک تنها مملو از صد خاطره
هر یکی همچون هزاران خوشه ها
تا چه پیش آید نمی دانم دگر ...
خسرو یوسفی
دی ماه 86 دهلی نو



خسرو در ادامه سفر الان در هند شهر دهلی است. که خوشبختانه تا حالا سفر خود را به خوبی دارد به پیش می برد. از تمام دوستانی که پیگیر برنامه هستند ممنون و سپاسگذاریم . عکس خسرو در یکی از معابد هندو در دهلی است.
از اینکه مدتی مطلب جدیدی را در وبلاگ نداشتیم ببخشید، راستش بعد از سفر آفریقا و ترکیه برنامه دچار یکسری تغییرات و مشکلاتی شد که بگذریم .
خوشبختانه خسرو با ادامه سفر به سمت پاکستان و هند سفر را همچنان دارد ادامه می دهد و الان هم در شهر دهلی کشور هند است. بزودی گزارشات سفر دوستمان را در وبلاگ به اطلاع دوستان خواهیم رساند.
جهت تامین بخشی از هزینه های سفر کارهای دیوارنویسی مدرسه ایرانی در آنکارا را انجام دادیم که خاطرات شیرین رایزنی فرهنگی ایران در لاگوس را زنده کرد. چرا که ما را به یاد زمانی انداخت که در آنجا تابلوی سفارت ایران را نوشته و با کمک دوست عزیزمان نوید رسولی (سرپرست رایزنی فرهنگی) نصب کردیم.
دوران خوش آن بود که با دوست به سر شد باقی همه بیهودگی و بی ثمری بود
صبح امروز 30 مهرماه به مدرسه ایرانیان آنکارا رفتیم و در سر کلاسهای بچه ها حاضر شدیم و توضیحاتی راجع به برنامه داده شد بنا شد که بچه ها تا روز جمعه نقاشی هایی آماده کنند و در اختیار گروه قرار دهند.
ادامه مطلب
به اتفاق مسئول خبر بخش رایزنی فرهنگی ایران آقای امنینی به نمایشگاه بین المللی صنایع دستی و آثار فرهنگی واقع در مرکز فرهنگی آتا ترک رفتیم.
در آنجا با دانشجویان هندی دانشگاه بالکنت آنکار راجع به فعالیتهای همسو با برنامه صحبتهایی صورت گرفت و به اتفاق یک نوازنده مجار و همکاری مدیر غرفه مجارستان 

کنسرت مجموعه اجرا شد.


طبق قرار قبلی در ساعت ۱۰ صبح ۲۶/۷/۸۶ به اتفاق مترجم سفارت ایران به مجموعه لجستیکی و اجرایی هلال احمر ترکیه مراجعه کردیمُ در انجا بخشهای مختلف مجموعه به تیم (مجتبی بهادری . خسرو یوسفی و مجتبی داوری) معرفی شد از جمله بخش تولید وسایل / بخش کنترل پنل و جی پی اس و بخش اطلاع رسانی بخش کمک های روانی ... در پایان دیدار از این مجموعه نشانه هایی از هلال احمر ترکیه به اعضای تیم اهدا شد.
به مرکز شهر بازگشتیم و از ساختمان داوطلبان جمعیت هلال احمر نیز بازدید کردیم که بنا شد اطلاعات و آمار دقیقی از وضعیت و تعداد داوطلبان خود را در اختیار ما قرار دهند.
در تاریخ ۲۷/۷/۸۶ به شهر انکار رسیده و به سفارت ایران مراجعه کردیم که گفتند هیچ هماهنگی صورت نگرفته علی رغم اینکه در وزارت امور خارجه در ایران شماره نامه ای مبنی هماهنگی به ما داده بودند.
به رایزنی فرهنگی مراجعه کرده و با استقبال گرم مسئولین مواجه شدیم.


در پایان طبق مراسم آیینی و مذهبی با گذشتن از زیر قرآن و پاشیدن یک ظرف آب و بدرقه دوستان سفر به اروپا آغاز گردید .

باسلام
به اطلاع تمام دوستان و علاقه مندان میرساند روز یکشنبه ۲۲/۰۷/۸۶ ساعت ۱۰ صبح در ساختمان داوطلبان جمعیت هلال احمر (سالن کنفراس) مراسمی با حضور اعضای جمعیت و همچنین جمعی از رسانه های خبری جهت شروع و ادامه سفرمان به سمت مقر فدراسیون صلیب سرخ در ژنو برگذار خواهد شد.
بنام یزدان پاک
روح پدرم شاد که می گفت به استاد فرزند مرا عشق بیاموزو دگر هیچ
یکی کودک بودن، آری یکی کودک بودن در لحظه غرش آن توپ آتشی، در روز دبستان بسته و برف سنگینی برآورد سرد حیاط آن، در این روز بی امتیاز تنها یکی کودک بودن کافیست هرکسی را تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد.
گاه می اندیشم کودکی را، دبستان را و مادر را و سفره بی نان را و دویدنها را و توپ ها را و خمپاره ها را بیاد می آورم، زمانی که کلام آشنای هر کودک مرگ بود و جنگ ، ریاضی بود و جنگ، علوم بود و جنگ، انشاء بود و جنگ و عشق نبود و حتی عشق بود و جنگ، نه عادلانه بود نه زیبا، شایسته کودکان نبود، شایسته هیچ کس نبود، سالهایی که قرنهایی را مانندند گذشته، با همه وحشت ها و دهشت ها و زشتی ها و پلشتی ها. جنگ رفته، خمپاره خاطره شده، مادر به سوگ نشسته و معلم به حکم وظیفه آمده است و جز خط و خواندن نمی آموزد.
من که معلم بودم و پند پیرم آویزه گوشم، دستان بسته ام را آزاد کردم از زنجیرهای خواب و خاک و فریاد برکشیدم: اینک چراغ معجره مردم، در چشمان کوردلی تان سویی به جای مانده است اگر خوب تماشا کنید، فرزندان آدم که به ادعای آن شاعر پارسی گوی همه اعضای یک پیکرند به مسلخ می برندش و هیچ کس را هم غم این درد گران بردل نیست.
من درد در رگانم، حسرت در استخوانم و چیزی نظیر آتش در جانم پیچیده و آرزویی به سان شعله ای در درونم همواره زبانه می کشد که ای کاش می توانستم این خلق بی شمار را بر شانه های خویش بنشانم و گرد حباب خاک بگردانم تا ببینند برادرانشان چگونه به جان هم افتاده اند، رسم عاشق کشی و شیوه شر آشوبی در پیش گرفته و در پی اش مشعلی از فتنه برافروخته اند و هر ساعت از نو خبر می آورند کاین سفر آن گرگ یوسف را درید: رومی و زنگی، شرقی و غربی، عرب و عجم، ایرانی و انیرانی، همه برآنند که عضوی به درد آورد روزگار، روزگاری که جنون رونق هر بازاریست و عشق همچو روح در این خاکران غریب مانند مصطفاست که به کفار آمده.
گروهی برای ارضای جاه طلبی ها و زیاده خواهی های خود ستمگرانه به بهره وری از گروهی دیگر که تن به هر ذلتی می دهند تا زنده بمانند رو آورده و آنها را به عقد خود درآورده اند که بدین سان فرزند نامشروعی پا به عرصه وجود نهاده که مایه ننگ و سرافکندگی انسان و انسانیت است، بردگی، از پدری ستمگر و مادری ستمدیده و صدای پدرم در میان هیاهوی جشن میلاد آن فرزند نامشروع به گوش نمی رسد.
وای به هنگامی که چانه ها دمی از جنبش باز نمی ماند بی آنکه از تمامی صدا ها تنها یک صدا آشنای تو باشد. وه چه خسته خدا به نظاره زمینیان نشسته، در این زمانه بی دردی و در این دنیای بی عشقی که عشق درد مشترکی است که فریاد نمی شود که صدا به گلو و فریاد به حنجره زندانی است.
یکی تیشه بیگرد پی حفره زندان چو زندان بشکستید همه شاه و امیرند
همان تیشه ای که آن مرد روشن فکر تیره پوست در سیاهی چالهای جنوب آفریقا به آن دست یافت و به نیروی حیات بخش عشق از آن نوری ساخت و به میان مردم آورد و به نسلی که نجات می طلبید عرضه کرد و آتش در ظلمت جاهلیت و جمود زندگی بی عشق زد و قوم اسیر را به سوی آزادی کوچ داد و ظالمان و ستمگران را به مرحمت و شفقت نگریست و بدی را به بهترین شیوه دفع کرد "که بدی را بدی سهل باشد جزا"
و ما مدعی هستیم که او محبوبترین مردم دنیاست که اگر این سخن درست است و این ادعا صحیح، این همه آشوب چراست؟ مگر نه این است که دوست داشتن دوست را به دوست همانند می کند؟
خسرو یوسفی
شهریور 86
بنام هستی آفرین
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم گر چه جام ما پر از خون شد به دوران شما
دل خـرابی می کند دلدار را آگه کنید زینهار ای دوسـتان جان مـن و جان شما
جناب آقای رحیم مشایی
ریاست محترم سازمان میراث فرهنگی و گردشگری
پس از مدتها تفکر و تعمق و طراحی، و پس از فراهم نمودن مبلغ ناچیزی از فروش تابلوهای نقاشی ام و خرید دوچرخه ای نه چندان مناسب، برای رکابزنی در مسیرهای طولانی و با تکیه به نیروی جوانی و توانایی های فردی، سفر پر فرازونشیبی را با هدف تبلیغ برای توجه به وضعیت کودکان محروم دنیا و ترویج فرهنگ غنی ایران اسلامی آغاز کردم و فرصتی فراهم آمد تا در مکانهای مختلفی چون دانشگاه پرتونو در جمع دانشجویان و کنفرانس خبری در محل وزارت خانواده و زنان سال عاج و ... صحبت از مردمی به میان آید که وارث نخستین منشور حقوق بشر در دنیا بوده، و به دینی مؤمنند که معجره این دین کتاب است و نام کتاب خــواندنی و اولین خطاب خدای دیــن با رسولش بخـــوان و ... و همچنین براین باورند که: "بنی آدم اعضای یک پیکرند".
ادامه مطلب
سفر به آفریقا دستاوردها و تجارب خوبی به ما داد ، به طوری که دیدگاهی که قبل از سفر به آفریقا داشتیم کلی تغییر کرد مردمی با حداقل امکانات رفاهی و بهداشتی ولی در عین حال با حداکثر خصوصیات خوب انسانی مثل مهربانی ، خلوص نیت ، انسانیت و ... خیلی از خصوصیات خوبی که در جوامع متمدن امروزی به ندرت یافت میشه و یا خیلی کمرنگ شده.

بـکام دشمنم ای دوست ایـن چنین مگذار کـه هم تـراست عــدو گـو مرا بیازارد
ستیزه بردن با دوستان چو این مثل است که تشنه چشمه حیوان به گل بینبارد
کودکی ده ساله بودم با کفشهای کتانی پاره ای کوچه های خاکی خاک ایران را که بر آنها خمپاره می بارید از خانه تا مدرسه با دلهره می پیمودم و در بازی های کودکانه با رویای کشتن دشمنان سرزمینم که مرا سیاه روز می پسندیدند می آسودم در این پیمودنها و نیاسودن ها کودکی را و حتی نوجوانی را باختم .
عمر گرانمایه در این صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا
هنوز گرد وغبار حاصل از خمپاره ها را از تن نزدوده بودم كه شنيدم طوفان ديگري در راه است و زرمندان و زورمندان در پي تدارك گردبادي ديگرند و ابرهاي سياهي در انتظار ميهماني خورشيدند .
یعنی باز خمپاره،دلهره،کتانی پارهو عمرهای گرانمایه ای که....چه بگویم ؟باید به چیز تازه ای می اندیشیدم،چیزتازه ای که فریاد مردم باشد که وارث اولین منشور حقوق بشر تاریخ بود و به دینی مومنند که پروردگان آن وقتی در راس قدرت عصر خود قرار میگیرد فریاد می زند :با من به زبانی که با زبانی که با گردنکشان سخن می گویند ،در نیامیزید.
همین بود که عزم سفر کردم،نقاشی های رنگین آن دوران بی رنگ را که با جان دل ترسیم کرده بودم فرختم و دوچرخه ای خریدم،کتانی های پاره ام را به پا کرده و پا بر رکاب نهادم،سه سال،هرجاکه مجال یافتم فریاد بر آوردم

مرا دريابيد كه هنوز آن كودك ده ساله از جنگ گريزانم ، از خشونت هراسانم و وارث كلامي كه به سان حقيقتي ، پايه تفكر ملتي است : " اگر همه جهان را به من بدهند تا به ظلم دانه اي از دهان موري بگيرم ، هرگز چنين نخواهم كرد " ، " كه جان دارد و جان شيرين خوش است " و با هر كه همكلامم شد ، از زادگاهم گفتم و از فرهنگي كه ميراث گرانقدر و غرور آفرين هر ايراني است ؛ " مشتاق چنان شد كه چو من بي خبر افتاد "
كفشهاي كتاني ام همچنان پاره بود و مسير ، سنگلاخ و ناهموار . با اين حال باري كه بردنش را تعهد كرده بودم در حد توان كشيدم و فراز و نشيب هاي فراواني را پشت سر گذاشتم و افت و خيز هاي زيادي را كه بدليل عدم همكاري برخي و محبت برخي ديگر اتفاق افتاد تجربه كردم . خشنود از اينكه دلي را خشنود كنم به كشور بازگشتم . اما در كمال تعجب با بي مهري هاي غرض ورزانه مواجه شدم .
دستاوردهاي سفر را به سازمان ها و نهادهاي مختلف از جمله : مجمع جهاني اهل بيت (ع) ، سازمان تربيت بدني , فدراسيون دوچرخه سواري , سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري و . . . ارائه دادم . كه اغلب بي تفاوت از كنارش گذشتند و تنها رييس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري با حسن ظن با موضوع مواجه شد كه كارشناس محترم معاونت گردشگري طي گزارشي مرقوم فرمودند : … سوابق ارسالي شامل CD و تصاوير گوياي اين است كه نامبردگان در طول سفر ملاقات و مذاكراتي با مسئولان صليب سرخ كشورهاي ساحل عاج، غنا، توگو، بنین، لاگوس، کامرون، جمهوری کنگو و جمهوری دمکراتیک کنگو، مصاحبه با رادیو و تلویزیون برخی کشورها از جمله رادیو صدای آفریقا، بی بی سی، رادیوآمریکا، تلویزیون ماهواره ای ام بی ای و رادیو صدای نیجریه و نیز سخنرانی هایی در مراکز علمی و فرهنگی همچون دانشگاه هنر کنگو و دانشگاه اسلامی کنگو، کلیسای پروتستان کینشاسا و مراکز علمی کامرون با هدف معرفي فرهنگ ايراني و توجه به وضعيت كودكان محروم دنيا صورت پذيرفته است . با عنايت به مراتب فوق ، عليرغم اهداف والايي كه مشاراليهم در انجام اين سفر در نظر گرفته بودند ، نتايج و دستاوردهاي حاصل از اين فعاليت فرهنگي به وضوح بيانگر تحقق اهداف مورد نظر نمي باشد لذا …
در مواجهه با گزارش فوق سوالاتي برايم مطرح شد كه پاسخي براي آنها نيافتم كه:
۱_چرا نيمي از دستاوردهاي اين حركت در متن گزارش قيد نشده ؟ ! از جمله ديدار با وزير خانواده و زنان ساحل عاج و برگزاري كنفرانس خبري در محل وزارتخانه ، ملاقات با معاون وزير زنان و كودكان غنا ، ملاقات با
۲_ آيادرشرايطي كه حلقه تحريم ها هر روز تنگ تر و تنگ تر مي شود، مصاحبه با راديو و تلويزيون برخي كشورها…
بيانگر تحقق اهداف مورد نظر نمي باشد ؟ !
۳_ اهداف مورد نظر كه در گزارش ذكر شده ، كدامند كه سخن گفتن يك ايراني از ميراث فرهنگي اش در يك جمع علمي با حضور دست كم 500 نفر در راستاي آن اهداف نمي باشد ؟ !
لازم به ذكر است كه" لاگوس " يكي از شهرهاي كشور نيجريه است و نه يك كشور ( رك به متن گزارش فوق ) .
با اين وجود : دوست گر با ما بسازد دولتي باشد عظيم ور نسازد مي ببايد ساختن با خوي دوست
و ازآنجايي كه بر اين باورم " كه مرد راه نينديشد از نشيب و فراز " باز كتاني پاره ام را كه در سازمانها و نهادها پاره تر شده ، به پا كرده و " به همين كار كمر بسته و برخاسته ام" .
فقط به دوستان كارشناس يادآوري مي كنم ، سازنده فيلم 300 و ... را " اين عقوبت بس كه بيند دوست همزانوي دوست " يك جوان ايراني#
ادامه مطلب
بنام یزدان پاک
"بگذار شیطنت عشق چشمان ترا بر عریانی خویش بگشاید اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن1،"
با عنایت به این توصیه آن مرد کوه پیکر و پیل بالا و با عشق به تحقق اهدافی که از دوران کودکی و نوجوانی در سر می پروراندم ولی به سبب محرومیت از اوقات فراغت که در جهت تلطیف روح و پرورش قوای عقلی و عاطفی همه انسانها به آن نیازمندند، همیشه از رسیدن به آن اهداف باز می ماندم، و همواره انرژی و استعداد خود را در درگیری های متعدد اقتصادی که فقط برای بدست آوردن معاش روزانه بوده است هدر رفته می دیدم، و بر همین اساس احساس همدردی با توده کودکان و نوجوانان فقیری که در خانواده ای محروم از همه امکانات مادی و گاه حتی معنوی زاده شده و بی آنکه پرورش یابند بزرگ می شوند و چون همیشه در تلاش برای زنده ماندنند آمال و آرزوهاشان مسخ گردیده و بلندترین و بزرگترین ایده آلهای روحی شان پست ترین و حقیرترین امیال مادی و اقتصادی شده و گاه تبدیل به بردگانی شده اند که تمام هویت انسانی خویش را در اختیار برده داران نهاده اند و در نتیجه ماهیت هر دو ( برده و برده دار) قلب شده و در اعتراض به هویت تغییر یافته همه بردگان و برده داران که هر دو انسانند و شایسته زندگی انسانی، و همچنین در اعتراض به سرگذشت و عصیان در برابر سرنوشت نخبگان تنگدست، افراد سرمایه داری که ثروت از آنها دریغ شده و شرم دست یاری خواهی شان را بسته است، و پس از اینکه ديدم "که ز هر سوراخ مارم می گزد2" و" این همه درد نهان هست و مجال آه نیست3،" برآن شدم که همه بندهایی را که روح و اندیشه ام را به زمین بسته پاره کرده و آزادی و ارداه انسانی خود را به استخدام اهدافم درآورده، و آن پند حکیمانه را که" پلیدی را هجرت کن و از پستی و بدی همواره در حال گریز و سفر باش4" به کار بندم، و دهها هزار کیلومتر در جاده ها روزهای گرم رنج آمیز و شبهای سرد خوف انگیز را تحمل کرده و به جهانیان یادآور شوم آرزوهای از مهر لبریز کودکان را و در نهایت دست آن مرد روشن فکر تیره پوست5 را که یازده هزار روز سیاهی زندان را تحمل کرد تا سیاهان ستمدیده و سفیدان ستمگر را از تباهی و گمراهی نجات دهد بفشارم، و به عنوان یک ایرانی که ایمان دارد" نه ظلم کن به کسی و نه زیر بار ظلم برو6" ملتی را با نهضتی که حاصل 27 سال تفکر در تاریکی سیاهچالهای قاره سیاه(این عبارت تکرار بافته های دیگران بود، پیش از سفر به آفریقا، یافته های خودم بعد از سفر و تجربه عینی و شهودی کاملا عکس این قضیه است، بخوانید قاره رنگین) است پیوند زنم که: ما نیز جهانی را که شایسته کودکان باشد خواستار بوده و هستیم.
ادامه مطلب



