بنام یزدان پاک
روح پدرم شاد که می گفت به استاد فرزند مرا عشق بیاموزو دگر هیچ
یکی کودک بودن، آری یکی کودک بودن در لحظه غرش آن توپ آتشی، در روز دبستان بسته و برف سنگینی برآورد سرد حیاط آن، در این روز بی امتیاز تنها یکی کودک بودن کافیست هرکسی را تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد.
گاه می اندیشم کودکی را، دبستان را و مادر را و سفره بی نان را و دویدنها را و توپ ها را و خمپاره ها را بیاد می آورم، زمانی که کلام آشنای هر کودک مرگ بود و جنگ ، ریاضی بود و جنگ، علوم بود و جنگ، انشاء بود و جنگ و عشق نبود و حتی عشق بود و جنگ، نه عادلانه بود نه زیبا، شایسته کودکان نبود، شایسته هیچ کس نبود، سالهایی که قرنهایی را مانندند گذشته، با همه وحشت ها و دهشت ها و زشتی ها و پلشتی ها. جنگ رفته، خمپاره خاطره شده، مادر به سوگ نشسته و معلم به حکم وظیفه آمده است و جز خط و خواندن نمی آموزد.
من که معلم بودم و پند پیرم آویزه گوشم، دستان بسته ام را آزاد کردم از زنجیرهای خواب و خاک و فریاد برکشیدم: اینک چراغ معجره مردم، در چشمان کوردلی تان سویی به جای مانده است اگر خوب تماشا کنید، فرزندان آدم که به ادعای آن شاعر پارسی گوی همه اعضای یک پیکرند به مسلخ می برندش و هیچ کس را هم غم این درد گران بردل نیست.
من درد در رگانم، حسرت در استخوانم و چیزی نظیر آتش در جانم پیچیده و آرزویی به سان شعله ای در درونم همواره زبانه می کشد که ای کاش می توانستم این خلق بی شمار را بر شانه های خویش بنشانم و گرد حباب خاک بگردانم تا ببینند برادرانشان چگونه به جان هم افتاده اند، رسم عاشق کشی و شیوه شر آشوبی در پیش گرفته و در پی اش مشعلی از فتنه برافروخته اند و هر ساعت از نو خبر می آورند کاین سفر آن گرگ یوسف را درید: رومی و زنگی، شرقی و غربی، عرب و عجم، ایرانی و انیرانی، همه برآنند که عضوی به درد آورد روزگار، روزگاری که جنون رونق هر بازاریست و عشق همچو روح در این خاکران غریب مانند مصطفاست که به کفار آمده.
گروهی برای ارضای جاه طلبی ها و زیاده خواهی های خود ستمگرانه به بهره وری از گروهی دیگر که تن به هر ذلتی می دهند تا زنده بمانند رو آورده و آنها را به عقد خود درآورده اند که بدین سان فرزند نامشروعی پا به عرصه وجود نهاده که مایه ننگ و سرافکندگی انسان و انسانیت است، بردگی، از پدری ستمگر و مادری ستمدیده و صدای پدرم در میان هیاهوی جشن میلاد آن فرزند نامشروع به گوش نمی رسد.
وای به هنگامی که چانه ها دمی از جنبش باز نمی ماند بی آنکه از تمامی صدا ها تنها یک صدا آشنای تو باشد. وه چه خسته خدا به نظاره زمینیان نشسته، در این زمانه بی دردی و در این دنیای بی عشقی که عشق درد مشترکی است که فریاد نمی شود که صدا به گلو و فریاد به حنجره زندانی است.
یکی تیشه بیگرد پی حفره زندان چو زندان بشکستید همه شاه و امیرند
همان تیشه ای که آن مرد روشن فکر تیره پوست در سیاهی چالهای جنوب آفریقا به آن دست یافت و به نیروی حیات بخش عشق از آن نوری ساخت و به میان مردم آورد و به نسلی که نجات می طلبید عرضه کرد و آتش در ظلمت جاهلیت و جمود زندگی بی عشق زد و قوم اسیر را به سوی آزادی کوچ داد و ظالمان و ستمگران را به مرحمت و شفقت نگریست و بدی را به بهترین شیوه دفع کرد "که بدی را بدی سهل باشد جزا"
و ما مدعی هستیم که او محبوبترین مردم دنیاست که اگر این سخن درست است و این ادعا صحیح، این همه آشوب چراست؟ مگر نه این است که دوست داشتن دوست را به دوست همانند می کند؟
خسرو یوسفی
شهریور 86
بنام هستی آفرین
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم گر چه جام ما پر از خون شد به دوران شما
دل خـرابی می کند دلدار را آگه کنید زینهار ای دوسـتان جان مـن و جان شما
جناب آقای رحیم مشایی
ریاست محترم سازمان میراث فرهنگی و گردشگری
پس از مدتها تفکر و تعمق و طراحی، و پس از فراهم نمودن مبلغ ناچیزی از فروش تابلوهای نقاشی ام و خرید دوچرخه ای نه چندان مناسب، برای رکابزنی در مسیرهای طولانی و با تکیه به نیروی جوانی و توانایی های فردی، سفر پر فرازونشیبی را با هدف تبلیغ برای توجه به وضعیت کودکان محروم دنیا و ترویج فرهنگ غنی ایران اسلامی آغاز کردم و فرصتی فراهم آمد تا در مکانهای مختلفی چون دانشگاه پرتونو در جمع دانشجویان و کنفرانس خبری در محل وزارت خانواده و زنان سال عاج و ... صحبت از مردمی به میان آید که وارث نخستین منشور حقوق بشر در دنیا بوده، و به دینی مؤمنند که معجره این دین کتاب است و نام کتاب خــواندنی و اولین خطاب خدای دیــن با رسولش بخـــوان و ... و همچنین براین باورند که: "بنی آدم اعضای یک پیکرند".
ادامه مطلب
سفر به آفریقا دستاوردها و تجارب خوبی به ما داد ، به طوری که دیدگاهی که قبل از سفر به آفریقا داشتیم کلی تغییر کرد مردمی با حداقل امکانات رفاهی و بهداشتی ولی در عین حال با حداکثر خصوصیات خوب انسانی مثل مهربانی ، خلوص نیت ، انسانیت و ... خیلی از خصوصیات خوبی که در جوامع متمدن امروزی به ندرت یافت میشه و یا خیلی کمرنگ شده.

بـکام دشمنم ای دوست ایـن چنین مگذار کـه هم تـراست عــدو گـو مرا بیازارد
ستیزه بردن با دوستان چو این مثل است که تشنه چشمه حیوان به گل بینبارد
کودکی ده ساله بودم با کفشهای کتانی پاره ای کوچه های خاکی خاک ایران را که بر آنها خمپاره می بارید از خانه تا مدرسه با دلهره می پیمودم و در بازی های کودکانه با رویای کشتن دشمنان سرزمینم که مرا سیاه روز می پسندیدند می آسودم در این پیمودنها و نیاسودن ها کودکی را و حتی نوجوانی را باختم .
عمر گرانمایه در این صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا
هنوز گرد وغبار حاصل از خمپاره ها را از تن نزدوده بودم كه شنيدم طوفان ديگري در راه است و زرمندان و زورمندان در پي تدارك گردبادي ديگرند و ابرهاي سياهي در انتظار ميهماني خورشيدند .
یعنی باز خمپاره،دلهره،کتانی پارهو عمرهای گرانمایه ای که....چه بگویم ؟باید به چیز تازه ای می اندیشیدم،چیزتازه ای که فریاد مردم باشد که وارث اولین منشور حقوق بشر تاریخ بود و به دینی مومنند که پروردگان آن وقتی در راس قدرت عصر خود قرار میگیرد فریاد می زند :با من به زبانی که با زبانی که با گردنکشان سخن می گویند ،در نیامیزید.
همین بود که عزم سفر کردم،نقاشی های رنگین آن دوران بی رنگ را که با جان دل ترسیم کرده بودم فرختم و دوچرخه ای خریدم،کتانی های پاره ام را به پا کرده و پا بر رکاب نهادم،سه سال،هرجاکه مجال یافتم فریاد بر آوردم

مرا دريابيد كه هنوز آن كودك ده ساله از جنگ گريزانم ، از خشونت هراسانم و وارث كلامي كه به سان حقيقتي ، پايه تفكر ملتي است : " اگر همه جهان را به من بدهند تا به ظلم دانه اي از دهان موري بگيرم ، هرگز چنين نخواهم كرد " ، " كه جان دارد و جان شيرين خوش است " و با هر كه همكلامم شد ، از زادگاهم گفتم و از فرهنگي كه ميراث گرانقدر و غرور آفرين هر ايراني است ؛ " مشتاق چنان شد كه چو من بي خبر افتاد "
كفشهاي كتاني ام همچنان پاره بود و مسير ، سنگلاخ و ناهموار . با اين حال باري كه بردنش را تعهد كرده بودم در حد توان كشيدم و فراز و نشيب هاي فراواني را پشت سر گذاشتم و افت و خيز هاي زيادي را كه بدليل عدم همكاري برخي و محبت برخي ديگر اتفاق افتاد تجربه كردم . خشنود از اينكه دلي را خشنود كنم به كشور بازگشتم . اما در كمال تعجب با بي مهري هاي غرض ورزانه مواجه شدم .
دستاوردهاي سفر را به سازمان ها و نهادهاي مختلف از جمله : مجمع جهاني اهل بيت (ع) ، سازمان تربيت بدني , فدراسيون دوچرخه سواري , سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري و . . . ارائه دادم . كه اغلب بي تفاوت از كنارش گذشتند و تنها رييس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري با حسن ظن با موضوع مواجه شد كه كارشناس محترم معاونت گردشگري طي گزارشي مرقوم فرمودند : … سوابق ارسالي شامل CD و تصاوير گوياي اين است كه نامبردگان در طول سفر ملاقات و مذاكراتي با مسئولان صليب سرخ كشورهاي ساحل عاج، غنا، توگو، بنین، لاگوس، کامرون، جمهوری کنگو و جمهوری دمکراتیک کنگو، مصاحبه با رادیو و تلویزیون برخی کشورها از جمله رادیو صدای آفریقا، بی بی سی، رادیوآمریکا، تلویزیون ماهواره ای ام بی ای و رادیو صدای نیجریه و نیز سخنرانی هایی در مراکز علمی و فرهنگی همچون دانشگاه هنر کنگو و دانشگاه اسلامی کنگو، کلیسای پروتستان کینشاسا و مراکز علمی کامرون با هدف معرفي فرهنگ ايراني و توجه به وضعيت كودكان محروم دنيا صورت پذيرفته است . با عنايت به مراتب فوق ، عليرغم اهداف والايي كه مشاراليهم در انجام اين سفر در نظر گرفته بودند ، نتايج و دستاوردهاي حاصل از اين فعاليت فرهنگي به وضوح بيانگر تحقق اهداف مورد نظر نمي باشد لذا …
در مواجهه با گزارش فوق سوالاتي برايم مطرح شد كه پاسخي براي آنها نيافتم كه:
۱_چرا نيمي از دستاوردهاي اين حركت در متن گزارش قيد نشده ؟ ! از جمله ديدار با وزير خانواده و زنان ساحل عاج و برگزاري كنفرانس خبري در محل وزارتخانه ، ملاقات با معاون وزير زنان و كودكان غنا ، ملاقات با
۲_ آيادرشرايطي كه حلقه تحريم ها هر روز تنگ تر و تنگ تر مي شود، مصاحبه با راديو و تلويزيون برخي كشورها…
بيانگر تحقق اهداف مورد نظر نمي باشد ؟ !
۳_ اهداف مورد نظر كه در گزارش ذكر شده ، كدامند كه سخن گفتن يك ايراني از ميراث فرهنگي اش در يك جمع علمي با حضور دست كم 500 نفر در راستاي آن اهداف نمي باشد ؟ !
لازم به ذكر است كه" لاگوس " يكي از شهرهاي كشور نيجريه است و نه يك كشور ( رك به متن گزارش فوق ) .
با اين وجود : دوست گر با ما بسازد دولتي باشد عظيم ور نسازد مي ببايد ساختن با خوي دوست
و ازآنجايي كه بر اين باورم " كه مرد راه نينديشد از نشيب و فراز " باز كتاني پاره ام را كه در سازمانها و نهادها پاره تر شده ، به پا كرده و " به همين كار كمر بسته و برخاسته ام" .
فقط به دوستان كارشناس يادآوري مي كنم ، سازنده فيلم 300 و ... را " اين عقوبت بس كه بيند دوست همزانوي دوست " يك جوان ايراني#
ادامه مطلب
بنام یزدان پاک
"بگذار شیطنت عشق چشمان ترا بر عریانی خویش بگشاید اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن1،"
با عنایت به این توصیه آن مرد کوه پیکر و پیل بالا و با عشق به تحقق اهدافی که از دوران کودکی و نوجوانی در سر می پروراندم ولی به سبب محرومیت از اوقات فراغت که در جهت تلطیف روح و پرورش قوای عقلی و عاطفی همه انسانها به آن نیازمندند، همیشه از رسیدن به آن اهداف باز می ماندم، و همواره انرژی و استعداد خود را در درگیری های متعدد اقتصادی که فقط برای بدست آوردن معاش روزانه بوده است هدر رفته می دیدم، و بر همین اساس احساس همدردی با توده کودکان و نوجوانان فقیری که در خانواده ای محروم از همه امکانات مادی و گاه حتی معنوی زاده شده و بی آنکه پرورش یابند بزرگ می شوند و چون همیشه در تلاش برای زنده ماندنند آمال و آرزوهاشان مسخ گردیده و بلندترین و بزرگترین ایده آلهای روحی شان پست ترین و حقیرترین امیال مادی و اقتصادی شده و گاه تبدیل به بردگانی شده اند که تمام هویت انسانی خویش را در اختیار برده داران نهاده اند و در نتیجه ماهیت هر دو ( برده و برده دار) قلب شده و در اعتراض به هویت تغییر یافته همه بردگان و برده داران که هر دو انسانند و شایسته زندگی انسانی، و همچنین در اعتراض به سرگذشت و عصیان در برابر سرنوشت نخبگان تنگدست، افراد سرمایه داری که ثروت از آنها دریغ شده و شرم دست یاری خواهی شان را بسته است، و پس از اینکه ديدم "که ز هر سوراخ مارم می گزد2" و" این همه درد نهان هست و مجال آه نیست3،" برآن شدم که همه بندهایی را که روح و اندیشه ام را به زمین بسته پاره کرده و آزادی و ارداه انسانی خود را به استخدام اهدافم درآورده، و آن پند حکیمانه را که" پلیدی را هجرت کن و از پستی و بدی همواره در حال گریز و سفر باش4" به کار بندم، و دهها هزار کیلومتر در جاده ها روزهای گرم رنج آمیز و شبهای سرد خوف انگیز را تحمل کرده و به جهانیان یادآور شوم آرزوهای از مهر لبریز کودکان را و در نهایت دست آن مرد روشن فکر تیره پوست5 را که یازده هزار روز سیاهی زندان را تحمل کرد تا سیاهان ستمدیده و سفیدان ستمگر را از تباهی و گمراهی نجات دهد بفشارم، و به عنوان یک ایرانی که ایمان دارد" نه ظلم کن به کسی و نه زیر بار ظلم برو6" ملتی را با نهضتی که حاصل 27 سال تفکر در تاریکی سیاهچالهای قاره سیاه(این عبارت تکرار بافته های دیگران بود، پیش از سفر به آفریقا، یافته های خودم بعد از سفر و تجربه عینی و شهودی کاملا عکس این قضیه است، بخوانید قاره رنگین) است پیوند زنم که: ما نیز جهانی را که شایسته کودکان باشد خواستار بوده و هستیم.
ادامه مطلب

