خانه
ما یکی مانده به آخر در دروازه ای بود که من تصور می کردم تنها راه خروجی
روستاست. اقوام و خویشاوندان بی آنکه من بدانم کی و چگونه در خانه ما حاضر
می شدند و چون این حضور همواره همراه با شکسته بسته بودن سر و دستشان بود؛
خیال می کردم آنها از روزنه ای که در سقف خانه بر بالای تنور بود وارد شده
اند و چون نمی دانسته اند ارتفاع زیاد است و روزنه در راستای تنور ایجاد
شده , افتاده اند و سر و دستشان شکسته است.
اما
بر گشتن شان را لحظه به لحظه شاهد بودم. مادرم برایشان توشه سفر می بست.
از در خانه وارد کوچه شده و از همین راه از روستا خارج شده و می رفتند .
آنها را تازمین خالی پشت خانه همسایه مان همراهی می کردیم ، می ایستادیم تا
آنها در انتهای جاده خاکی کنار روستا که پایان زمین بود ناپدید شوند و
برمی گشتیم .
آرزو
می کردم هر چه زودتر بزرگتر شده بروم و مانند آنها درآن پایان ناپدید شوم.
پایان زمین پایان آسمان هم بود . هر از گاهی پرندگان سفید رنگی در آسمان
پدیدار می شدند که رو به همان مقصد در حرکت بودند . هرکدام از همسن و سالان
آنها را می دید با خوشحالی دیگران را هم خبر میکرد . آنگاه همه رو به
آسمان می ایستادیم تا آن پرندگان نیز در پایان زمین- آسمان ناپدید شوند .
یکبار
یکی از بزرگترها که به شهر رفت و آمد داشت شاهد جنب و جوش و خوشحالی ما از
دیدن یکی از همین پرنده بود . برایمان توضیح داد که اسم آن پرنده
هواپیماست و عده ای را از جایی به جای دیگر می برد . عده ای که بی وجود
آنها زندگی هیچ است و ما برای نوکری کردن به آنها به وجود آمده ایم . عده
ای که موجودات بسیار مهمی بوده و باید همواره در ناز و نعمت باشند که به
خطر افتادن راحتی شان حادثه ای جانگداز و ضایعه ای جبران ناپذیر است .
پایان زمین پر از رمزو راز بود بزرگترها با توضیحاتی که برای گشودن رمزی می دادند گره هایی به آن رموز و اسرار می افزودند .
سال
تحصیلی به پایان رسید و من کارنامه اول ابتدایی را گرفتم و کوچ کردیم به
شهر . شهری که این روستا از توابع آن بود . حضور ناگهانی اقوام در خانه ما
با سرو دست شکسته بسته همچنان ادامه داشت و از آنجاییکه سقف خانه ما روزنه
نداشت من دلیل زخمی بودن آنها را نمیتوانستم بفهمم . از بزرگترها پرسیدم
گفتند : الاغ این وارد باغ آن شده و خروس آن به مرغ این پریده و کار به چوب
و چماق کشیده است و اینها برای حل اختلافات ، مراجعه به بیمارستان و رفتن
به پاسگاه و دادگاه به خانه ما می آیند .
بی
آنکه من بدانم کی ، آنها حاضر شده و هنگامی که در مدرسه بودم غایب می شدند
. این حضور و غیاب ناگهانی که تصویر پایان زمین را در ذهنم زنده میکرد
همزمان شده بود با حضور و غیاب هواپیماهایی که تعدادشان زیاد و رنگشان از
سفید به خاکستری تغییر کرده بود . مبدأ و مقصدشان معلوم و هماهنگ نبود و
مدام در آسمان در رفت و آمد بودند . معلمان میگفتند : اینها هواپیماهای
جنگی اند ، همه جا سخن از بسیج نیرو برای اعزام به جبهه ها بود . من در
تجزیه و تحلیل هایم به نتیجه رسیده بودم که راحتی کسانی که با هواپیما جابه
جا می شوند به خطر افتاده و برادران بزرگترم برای همین به جبهه رفته اند
تا خطر دفع شود .
من
تنها فرد خانواده بودم که باید نا مه برادرانم را برای اهل خانه خوانده و
جواب برایشان می نوشتم . برادر بزرگترم با سرو دست شکسته بسته برگشت .
مادرم با دیدن اوضاع فرزند ارشدش به بستر بیماری افتاد . حضور و غیاب
ناگهانی خویشاوندان ناگهان قطع شد . خواهرانم جهت تأمین بخشی از هزینه های
دارو و درمان مادر و برادر قالی بافی می کردند و من هم پاره وقت همکار آنان
بودم .
در
همین روزها که به یاد ندارم چگونه سر از خانه دخترعمه ام در آوردم . در
یکی از روستاهای دور . شوهرش عده ای راجمع کرد تا ببرد زیارت چشمه مقدسی که
در آن حوالی بود . همه سوار واگنی شدیم که به تراکتور بسته بودند . حدود
یک شبانه روز در راه بودیم تا به چشمه مقدس برسیم. در طول روز از رودخانه
ای که در میان کوههای بلند صخره ای در جریان بود عبور می کردیم .هیچکدام از
ارتفاعاتی که تاکنون دیده ام به بلندی آن صخره ها نبودند و از وقتی هوا
تاریک شد در دور دست چند نقطه روشنایی کم سو در روستایی در دل کوهی را به
خاطر می آورم که هنوز هم دوست دارم آن صحنه را دوباره ببینم .
چشمه مقدس را زیارت
کرده برگشتیم . مادرم همچنان در بستر بود . خواهرانم قالی بافی میکردند و
برادرم توانایی حرکت پیدا کرده بود به پایگاه بسیج و سپاه شهر رفت و آمد
میکرد و برادر دیگر همچنان در جبهه بود .
کارنامه
سال تحصیلی پنجم ابتدایی را با کسب رتبه اول در آن شهر و بخشها و روستاهای
تابعه گرفتم . عکسم به همت معلممان در روزنامه چاپ شد . به یاد دارم با
یکی از همشاگردیهایم در کوچه بازی میکردیم که به او گفتم: پدر من پدر خوبی
نیست چرا که من شاگرد اول منطقه شده ام و انتظار دارم ا و برایم دوچرخه ای
بخرد ولی او انتظار مرا برآورده نمیکند .
این انتظار تبدیل به آرزو شد و ما به پایتخت کوچ کردیم .
برچسبها:
دور دنیا با دوچرخه و سفر به سه قاره,
سفر نامه
نوشته شده توسط آذربیگ در بیستم اسفند 1390 ساعت 7:55 |
لینک ثابت |
دوران کودکی من در شرایطی سپری شد که آن طوفان قحطی زا به ناگه سر رسید از راه و داد امیدها بر باد. جوان ها را به تلخی کشت و جز با جاودان داغی به کس جانی به جا ننهاد . آتشی بود که هم خانه و کاشانه بسوخت و هم کودکی کردنهای کودکی مرا به خاکستر مبدل کرد، که جایگزین آوازهای کودکانه ؛ ضجه مادران پیر , گریه پدران فرتوت و ناله کودکان پدر از دست داده بود.
شب بود و دشمن دُشخو عطش به کشتن داشت , " و تنها دستاورد آن کشتار , نان پاره بی قاتق سفره بی برکت ما بود.
همه شب به نجوای نگران نخفتیم. بر آمدن روز را به دعا شب زنده داری کردیم تا حاجت روا شدیم.اشک گهر بارمان آتش را فرونشاند. طوفان فرونشست اما هنوز از چشم مادران سیاه پوش خونابه روان است.
پنداری رویایی بود آن همه ، نه ، کابوسی دهشتناک بود که واقعیت داشت. هر چه بود گذشت .
شنیدم در جنوب آفریقا سیه چرده ای رو سفید ، پس از پیمودن "راه دراز آزادی" و رهایی از زندان آواز برداشته : می بخشیم اما فراموش نمیکنیم.
آواز روح نوازی که از روح بلند آوازخوان حکایت داشت. کوتاه بود اما گویای تمرینی دراز مدت. پا بست ها را وا کرده، برای شنیدن دنباله آواز و فراگیری زیر و بم آن سفری را آغاز کردم. با دوچرخه . بیرقی بر آن نصب کردم که بر آن نگاشته شده:
بیایید جهانی شایسته کودکان بسازیم.
از غربتی به غربتی دیگر کوچ کردم تا او را بیابم و آرزوهای یخ زده دوران کودکی ام را به دم گرم او آب کرده و برای رهایی از تلخی و تلخکامی در کامم بریزم.
دیدار میسر نشد ، نگذاشتند که میسر شود . برگشتم . دوباره به هنر رو آورده و بر آن شدم
چندان بنالم ناله ها , چندان بر آرم رنگ ها
تا صلح گیرد هر طرف , تا محو گردد جنگ ها
که دیدم ز منجنیق فلک سنگ فتنه میبارد و زیر پایم زمین از سم ضربه اسبان میلرزد. سپیدار و صنوبر سر به هم اندر آورده و پچپچه سر داده اند که بادِ وزنده از طوفانی سهمگین خبر آورده و عده ای سودایی در سر به کمین نشسته اند , زادگاه گربه ای شکلم را که با جانفشانی زیباترین فرزندان این آب و خاک سر پا مانده ، به میدانی از تحریک و عربده به زانو نشانده اند تا به شمشیری گردنش بزنند و ما دل افسردگان ، پای در جای، حیران وسرگشته ؛ دستادست ایستاده ایم و تمام تلاشمان اینکه عمر نوح بر ما بگذرد. برخورداری از عمر دراز با قدی کوتاه !؟ کوتاه ازبار سنگین کیسه های مملو از سکه و ارز بر پشت و در پهلو!. از بد بختی کوبنده ای که فرا میرسد بیم نداریم تا آنکه بر سرمان فرود آید و درد بزاید و مصیبت افزاید.
سنجیدن درد ها و رنج های سنجیده شده, خصومت شخصی با خود داشتن است . دستگاه مصیبت سنج اندامم به سبب استفاده بیش از حد از کار افتاده است.
مشکل خویش بر پیر مغان بردم و گفت:
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نه ای هزاری ؛ تو چراغ خود بر افروز
بیرقم را به سان چراغی در دست گرفته ، دوچرخه ام را به تعمیرگاهی سپرده ، اراده ام را در خورجین نهاده و باز هوای سفرم آرزوست.
می خواهم فریاد بکشم
ساقیا باده گلرنگ بیار
داروی درد دل تنگ بیار
روز بزم است نه روز رزم
است خنجر جنگ ببر چنگ بیار
خ . ی
آذربیگ
برچسبها:
مکن ای یار ستیزه,
دغل و جنگ مجوی جنوب آفریقا آواز روح نوازی دوچر
نوشته شده توسط آذربیگ در چهارم بهمن 1390 ساعت 16:7 |
لینک ثابت |
نقاشی رنگ و روغن (اتاق خوابی ، مجلسی و ...)

نقاشی رنگ و روغن
60x90

نقاشی رنگ و روغن
100x70
نوشته شده توسط آذربیگ در بیستم آذر 1390 ساعت 4:40 |
لینک ثابت |

نقاشی رنگ و روغن
90x90
نوشته شده توسط آذربیگ در چهاردهم آذر 1390 ساعت 7:57 |
لینک ثابت |

نگهبان
رنگ روغن و اکریلیک روی پارچه
۱۰۱x ۱۵۳
نوشته شده توسط آذربیگ در چهارم مهر 1390 ساعت 14:12 |
لینک ثابت |
یک تیم دوچرخه سواری دونفره ایرانی به نام های «خسرو یوسفی» و «مجتبی داوری» به منظور توجه به وضعیت کودکان محروم دنیا حرکتی را از 2 سال قبل آغاز کردند.

به گزارش اداره كل روابط عمومي و اطلاع رساني سازمان فرهنگ وارتباطات اسلامي ، در آغاز، این دو دوچرخه سوار با شعار «بیائید جهانی شایسته کودکان بسازیم» از کشورهای آسیای میانه و خاورمیانه گذشتند و پس از عبور از کشورهای نوار غربی قاره آفریقا- ساحل عاج، غنا، بنین و توگو- وارد کشور نیجریه و شهر لاگوس شدند.

این دو دوچرخه سوار که در طول مسیر حرکت خود مجموعه ای از نقاشی های کودکان کشورهای مختلف را جمع آوری کرده اند ، قصد دارند با چنین حرکتی مسیر خود را به سمت آفریقای جنوبی ادامه دهند و در آنجا نمایشگاهی از آثار بدست آمده را با همکاری بنیاد کودک «نلسون ماندلا» در ژوهانسبورگ برپا سازند.
هر دو دوچرخه سوار، عضو داوطلب جمعیت هلال احمر جمهوری اسلامی ایران می باشند و حامل پیام صلح و دوستی آن جمعیت به نمایندگی های فدراسیون بین المللی صلیب سرخ و هلال احمر در کشورهای مسیر حرکت هستند.

قرار است پس از گردآوری آثار کودکان ملل مختلف، نقاشی های مذکور در مقرر اصلی فدراسیون بین المللی صلیب سرخ و هلال احمر در ژنو به معرض نمایش عموم گذاشته شود و عواید حاصل از فروش آنها صرف مبارزه با بیماری مالاریا در قاره آفریقا گردد.
رایزنی فرهنگی جمهوري اسلامي ايران در لاگوس پس از ورود دوچرخه سواران اقدام به مذاکره با برخی مدارس از جمله مدرسه بین المللی لبنانی ها، مجتمع آموزشی الطیبات و... جهت گردآوری نقاشی دانش آموزان جهت حمایت از این فعالیت انساندوستانه نمود.

همچنین جلسه ای در دفتر منطقه ای صلیب سرخ در غرب آفریقا که در شهر لاگوس نیجریه قرار دارد با حضور مسؤول منطقه ای و همچنین سرپرست رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران و تنی چند از اعضای صلیب سرخ در دفتر منطقه ای جهت تشریح برنامه ها برگزار شد و آنها نیز ضمن استقبال از چنین حرکتی و خوشامدگویی اقدام به بازدید دوچرخه سواران از برخی مراکز تحت پوشش صلیب سرخ کردند.
رایزنی فرهنگی جمهوري اسلامي ايران در جهت تبلیغ حرکت انساندوستانه و صلح جویانه دو دوچرخه سوار ایرانی ضمن هماهنگی با رسانه ها، مبادرت به پوشش خبری فعالیت این دو ایرانی دوچرخه سوار در نشریات مختلف نیجریه، رادیو صدای نیجریه نمود.ع.م/
نوشته شده توسط آذربیگ در چهاردهم شهریور 1390 ساعت 7:54 |
لینک ثابت |
من در روزگاری زاده شدم که افراد متوسط زمام امور را به دست گرفته بودند؛ به کار انداختن استعداد ذاتی و توانایی های فردی جرم محسوب می شد و مجازاتش یا مرگ بود ، یا تحمل زنجیر و بند و یا خود کشی اجتماعی.
و در یک جمله کوتاه آزادی نبود.
و در آبادی ای که زاده شدم آبادی نبود.
تمام امکانات فراهم آمده از هدیه سرمایه های کشور به قدرت های بزرگ بین وفاداران به دربار تقسیم می شد و به روستایی هایی چون من هیچ نمی رسید. پدر و مادرم که از تبار کفشگر زاده بودند
از تحصیل علم محروم مانده و خواندن و نوشتن نمی دانستند.
اینکه چرا زاده شدم آن هم در چنین ایامی ؛ پدر و مادرم هرگز پاسخی به آن ندادند.
دوران خرد سالی را با همبازی هایم که بره ها و بزغاله ها بودند سپری کرده؛ آماده فراگیری علم و دانش شدم آن هم در شرایطی نا برابر و ناعادلانه با هم سن و سالانم.
آغاز تحصیلم با آغاز جنگ مصادف شد و اوضاع را وخیم تر کرد.
البته من از این اوضاع نابرابر بی اطلاع بودم و شرایطی بهتر از آن را نمی توانستم تصور کرد.
تنها چیزی که برای من قابل رویت بود وبه چشم می دیدم؛ نوع متفاوت پوشاک هم قطارانم بود؛ و قبل از تعطیلات تابستان برگه ای در مدرسه به دستمان می دادند ومرا به عنوان شاگرد اول معرفی میکردند، معنا و مفهوم آن را نیز نمی فهمیدم.
تا آنکه در خرداد ماه سال 64 آقای سردار علمی ، معلم پنجم ابتداییم به من تفهیم کرد که در بین تمام دانش آموزان آن منطقه - شهرستان ، بخش ها و روستاهای تابعه - من بالاترین نمره را کسب کرده ام و او به هزینه شخصی عکس مرا به روزنامه
فرستاد و چاپ شد.
این خبر مانند بمب ها و موشک هایی که بر سرمان می بارید صدا کرد.
مردم منطقه عکس مرا در روزنامه به همدیگر نشان داده و به طعنه می گفتند : این پسر فلانی است که همیشه با کفش پاره و پوشاک وصله دار پشت میز نیمکت می نشست.
آن سالهای تلخ سپری شدند و آن روزنامه در جایی نا معلوم ماند و پوسید ؛ اما تصویر آن هرگز از ذهن من پاک نشد.
و هنوز چرخ بر همان مدار می چرخد،
آنهایی که دارای توانایی و استعدادی هستند، یا در گوشه ای مانده و میپوسند ، یا منحرف شده بر ضد جامعه فعالیت میکنند.
معتادان به مواد مخدر و
بزهکارانی که گروه های زیرزمینی را رهبری می کنند، از همین دسته اند
اما شرایط نابسامان جامعه هنوز نتوانسته مرا منحرف کند و سالهاست در تکاپو هستم که شرایطی را ساخته و از همگان دعوت کنم برای حمایت از این قشر.
تا زهدان خاک از تخم کین بار نبندد
نوشته شده توسط آذربیگ در نوزدهم فروردین 1390 ساعت 15:56 |
لینک ثابت |
این ها کارهایی هستند که بناست در طول سفری که در پیش است فعالیت در حول و حوش این کارها خواهد بود



نوشته شده توسط آذربیگ در بیست و ششم اسفند 1389 ساعت 23:16 |
لینک ثابت |
من از سال 83 برنامه ای رو بصورت گردشگری با دوچرخه با عنوان " بیایید جهانی شایسته کودکان بسازیم " در دنیا آغاز کرده و در این سالها در بیش از 20 کشور حضور داشته ام و از نتایج آن راضی ام
و حالا
به اتفاق نرگس تصمیم داریم از اول سال 90 برنامه رو دنبال کنیم
ما میخواهیم در هر جایی که شرایط فراهم شد در مورد توجه به دانش آموزان ممتاز و بی بضاعت صحبت کنیم
از همه دوستانی که نسبت به این نوع فعالیت ها نظر ( مثبت یا منفی ) دارند
خواهش میکنیم که با هر ایده یا انتقادی که به بهتر اجرا شدن برنامه کمک میکنه ما رو یاری کنند
ما برنامه خود را در لحظه تحویل سال از آرامگاه کورش آغاز خواهیم کرد
نوشته شده توسط آذربیگ در سوم اسفند 1389 ساعت 15:12 |
لینک ثابت |
در اینجا چار زندان است
و شاید بیشتر
هر کس که بوی گند ریا ندهد
باید محروم باشد از همه چیز
در اینجا همه چیز را با ریا اندازه میگیرند
هر چه ریا پر رنگ تر
محرومیت کمتر
نوشته شده توسط آذربیگ در بیست و نهم بهمن 1389 ساعت 11:54 |
لینک ثابت |
نقاشی رنگ روغن Oil on canvas


می نوش که عمر جاودانی این است

نوشته شده توسط آذربیگ در بیستم بهمن 1389 ساعت 21:57 |
لینک ثابت |
حدود 3 ماه دوندگی کردم تا نمایشگاهی برپا کنم
اتفاقاتی که در این مدت افتاد جالب بود
درد آور بود و البته مضحک
اینها نمونه کارهایی است که بر اساس آنها کارشناس باید نظر میداد که
من خوشنویسی بلدم یا نه



این هم نمونه خط استاد امیرخانی

و این هم نمونه خط کسی که کارشناس هنر خوشنویسی است

نوشته شده توسط آذربیگ در پانزدهم بهمن 1389 ساعت 21:5 |
لینک ثابت |
در سفری که با مجتبی به آفریقا داشتیم یکی از برنامه هایی که با جدیت پیگیری میکردیم زنده نگهداشتن یاد هایده بود





گل سنگم در تمام مسیرهمراه بود و مردم نازنین آفریقا همپای خوب در همراهی کردن ، در رقص و آواز











نوشته شده توسط آذربیگ در بیست و نهم آذر 1389 ساعت 12:55 |
لینک ثابت |

من در شعر مرغ سحر بر اساس آموزه های زنده یاد شریعتی تغییراتی داده ام که تصور میکنم نیاز به تغییر دشته و آنرا بازخوانی کرده ام که در یوتیوب میتوانید به آن دسترسی داشته باشید
زنده یاد شریعتی میگوید :
ادبیات ما در شعر تجلی دارد و شعر ما بیشتر در غزل و غزل ما مجموعاً عبارت است از آه و ناله و زاری و زوزه های ذلت آور و رقت بار عاشق برای جلب نظر معشوق
شعر و ادب ما همه مدح و ثنا برای حاکم است و عجز و لابه برای معشوق یعنی تقرب به قدرت نه از راه کسب قدرت و یا انجام خدمت و ابزار لیاقت بلکه تملق و چاپلوسی و دعا و ثنای دوستان و نفرین و دشنام دشمنان حاکم
"... در دنیا ؛ در زیر این آسمان مگر چه چیزی هست که به نالیدن بیرزد؟
در برابر وحشی ترین تازیانه ها ، سکوت مردانه و غرور آمیز مرد نباید بشکند.
در برابر هیچ دردی لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد.
من از نالیدن بیزارم.
سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش تنها می تواند مرا به سکوت وادارند.
نالیدن ، زاریدن ،گله کردن ، شکایت بد است ..."
مرغ سحر ناله بس کن جان مرا پر هوس کن
خیز و به همت این قفس را
بر شکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس در آ
نغمه آزادی نوع بشر سر آ
وز نفسی عرصه این خاک توده را پر شرر کن
جست و خیز دیگران را فارغ از رنج قفس بین
بس کن این ناله ها را بپا خیز
شام تاریک خود را سحر کن
خسته از آه و فغانم رنجه شد روح و روانم
گوش اگر گوش این ظالمان است
آنچه بجایی نرسد ناله های ماست
گریه ما بی اثر و ناله نا رساست
شکوه پنهان و گله زشت و نا رواست
خسته از آه و فغانم ناله بس کن
رنجه شد روح و روانم ناله بس ناله بس کن
http://www.vimeo.com/17434626
نوشته شده توسط آذربیگ در دوازدهم آذر 1389 ساعت 15:50 |
لینک ثابت |
نرگس
و خسرو به زودی برای دیدن و اجرای کنسرت به کراکف سفر خواهند کرد. آنها از
لهستانیانی که مایلند با ساز خود با آنان همراهی کنند، دعوت به همکاری می
کنند. برای آشنایی بیشتر با این زوج هنرمند و تماس مستقیم با آنها، به این
آدرس نگاه کنید:
Narges i Chosrou wkrótce
przyjadą do Krakowa, żeby zobaczyć miasto i dać tutaj koncert.
Zapraszają do współpracy Polaków, którzy, z własnymi
instrumentami, chcieliby im towarzyszyć. Aby poznać bliżej tę parę
artystów i skontaktować się z nimi bezpośrednio, proszę odwiedzić
stronę:
Narges and
Khosrow will soon be comming to Kraków too see the town and to give a
concert. They would like to invite Polish musicians to bring along their
instruments and accompany them. To learn more about this musical duo
and to contact them directly please visit the website:
http://www.azarbiyg.blogfa.com/
منبع:
http://www.daricheiran.blogspot.com/
نوشته شده توسط آذربیگ در نهم آذر 1389 ساعت 20:28 |
لینک ثابت |